آلرژی بهاری

بغض گلویم را می خاراند

اشک چشمانم را

جانم آغوش تو را می خواهد

نجواهایم گوش تو را ...

گمانم باز هم به خاطر این بهار لعنتی آلرژیم عود کرده است که این همه دلم تو را میخواهد

نگران نباش بهار که بگذرد حال من هم خوب می شود

قول داده ام صبور بمانم...

 

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
کلبه برفی من

سلام ریحان جان خیلی قشنگ بود لذت بردم شاد باشی و سلامت عزیزم [گل]

شوهرجان

سلام تو هم جالبناک می نویسی... اما این روزا... من شده ام معادله ی چند مجهولی! این روزها... هیچکس... از هیچ راهی... مرا نمی فهمد... اما تو می فهمی...مطمئنم... می فهمی... "آشق" کیست ! پس بیا و برایم آشق را معنی کن... منتظر نظرت هستم سلام تو هم جالبناک می نویسی... اما این روزا... من شده ام معادله ی چند مجهولی! این روزها... هیچکس... از هیچ راهی... مرا نمی فهمد... اما تو می فهمی...مطمئنم... می فهمی... "آشق" کیست ! پس بیا و برایم آشق را معنی کن... منتظر نظرت هستم