آنسوی شهر

باران که می‌بارد

دلم می‌رود آن سوی شهر

آنجا که شامگاهی من بودم و تو و  رگبار باران بود

می‌دویدیم بی چتر ، پی کاری بی‌معنا

معنا چه اهمیت داشت وقتی دلمان تمامی لحظات را معنا می‌کرد

می‌دویدیم و دعا می‌کردم کاش راه انتهایی نداشت

یادت می‌آید پسر باران؟

ما بودیم و باران بود...

 

باران که می‌بارد دلم می رود آنسوی شهر، آنجا که هوا بوی تو را می‌دهد...

 

+ این روزهای بارانی چقدر دلم برای باهم بودنمان تنگ است

تو که نیامدی اما کاش باران همچنان ببارد

/ 3 نظر / 4 بازدید
مریم

چقدر عجیــــــــــب است در خلوتــــــــت دلواپس خاطـــــــــــره ای باشی که تو را بر بــــــــــاد داده است..

مریم

خیلی‌ وقت اســت ... ادای زنده ها را در می‌آورم بعد از سوت همان قطار آن قطـاری کـه خوب خـاطرم نیست ... تــو را بُــرد یا مـرا ...؟ [گریه] عاااااااااااااااااای بود من در خاطره ها زندگی میکنم[ناراحت]

ابراهیم

سلام پست بسیار زیبایی بود. بارن..باران. منتظر حضور گرمتون در کلبه ی حقیرم هستم.[تایید]